تبليغاتX
باغچه

یک جایی خواندم این جمله از نیچه است. حالا درست یا غلطش را نمی­دانم اما از مفهومش خوشم آمد:«آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته­ای، از این آشفته­ام که دیگر نمی­توانم تو را باور کنم.»

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 11:45  توسط سحرآزاد  | 

پيش دوستانم نشسته بودم كه  صحبت از  پسرها شد و يكي از آنها كه به تازگي رابطه با يك پسر را تمام كرده بود داشت از رفتار آن پسر گله مي‌كرد و اينكه در طول دوستي زحمت‌هاي زيادي كشيده اما طرف مقابل حالا بدون توجه به تمام محبت‌ها و..نسبت به او بي‌توجه شده و اصلا برايش اهميتي ندارد كه رابطه‌اش به اتمام برسد و..يكي از ديگر دوستانم مثل هميشه و براي ابراز همدردي گفت:"بي‌خيال بابا، همه‌شان مثل هم مي‌مانند."

شايد نبايد تعجب مي‌كردم چون هربار كه صحبت از پسرها مي‌شد، دختر مذكور مي‌گفت تمام پسرها مانند هم هستند ولي نكته جالب اين بود كه هميشه هم بدنبال داشتن رابطه‌اي با يك پسر بود و گاهي كه دوست پسري نداشت، غصه مي‌خورد يا وقتي م كه با يك پسر دوست مي‌َد آنقدر به او توجه مي‌كرد يا نگران اوضاع و احوال و تلفن زدن به او بود كه اگر او را نمي‌شناختي با خودت فكر مي‌كردي او بزرگ‌ترين مدافع دفاع از حقوق مردان است.

البته راستش را بگويم از اين دخترها كم نيستند. نمي‌دانم چراۀ خوب اگر همه پسرها بد، خيانتكار، دروغگو و...هستند دختراني كه چنين عقيده‌اي دارند اصلا نبايد با يك پسر دوست شوند يا اگر يك بار چنين تجربه‌اي دارند پس چون همه مانند هم مي‌مانند نبايد يا پسر ديگري دوست مي‌شدند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 16:52  توسط سحرآزاد  | 

راستش سالهای دورتر یعنی زمانیکه 13 یا 14 ساله بودم، نسبت به مسائل زنان خیلی متعصب بودم تاآنجاکه از تمام مردها حتی پدر و برادرم به عنوان یک مرد بدم می­آمد. آن موقع خیلی دوست داشتم خودم را یک فمنیسم بدانم. نمی­دانم یک فمنیست بودم یا نه اما حدالقل با نظرات و کتابهایی که می­خواندم تا حدی نیمچه فمنیست به حساب می­آمدم. آنچه من را واداشت تا در مورد این زمان صحبت کنم، نظر دوستم «آمنه» در دو پست قبلی بود که گفته بود:«می­بینم که در فقره دوستان همگی مدافع حقوق زنان و حساس به این مسایل شدند. خوشحالیم فراوان.»

این حرف تاحدی خنده من را بدنبال داشت و راستش تاحدی تعجب کردم. من فکر نمی­کنم، زن بودن در این مملکت به این مربوط باشد که صرفا در سایت زنان یا گروه­های آنها عضو باشی. زن بودن یعنی اینکه با تمام مشکلاتی که جامعه برای تو درست می­کند، بجنگی و خودت را اثبات کنی. نه من بلکه روزانه همه ما، زنان ایران داریم این کار را می­کنیم. فارغ از اینکه در سایت­های زنان بنویسیم یا عضو رسمی این گروه­ها باشیم. اما نمی­دانم برداست آمنه از اینکه من یا دوستان دیگرم تصمیم گرفتیم، اظهار نظر یک فرد را در مورد زنان در وبلاگمان بنویسیم از کجا نشات گرفته اما باید بگویم من دیگر دوست ندارم یک فمنیست نامیده شوم.

من برای تلاش­های زنانی که به صورت مستقیم در این زمینه فعالیت می­کنند، ارزش قائلم اما راستش زمانی تصمیم گرفتم یک فمنیست نباشم که با بسیاری از حرفهای صرفا تئوری آنها مواجه شدم.

اولین کسی که من را با جریانات زنان آشنا کرد، مادرم بود. از زمان کودکی به من می­گفت که یک زن باید همیشه خوب درس بخواند، دانشگاه برود، کار کند و روی پایش بایستد. هرچند که باید بگویم پدرم هم در این زمینه به من کمک زیادی کرد. او بود که نمی­گذاشت من کارهای خانه را انجام دهد و تمام مدت امتحانها شرایطی فراهم می­کرد که بتوانم به راحتی درس بخوانم. با تمام اینها بعد از مدتی احساس کردم از تمام مردها بدم می­آید. اولین­بار با مجله «فرهنگ توسعه» بود که با مقاله­های شیرین عبادی، شهلا لاهیجی، نوشین احمدی خراسانی و مهرانگیزکار آشنا شدم. فکر کنم آن موقع سال دوم راهنمایی بودم و این مجله به عنوان حمایت از زنان یکی از شماره­های خود را تماما به مسائل زنان اختصاص داده بود و به همین دلیل تمام نویسندگان و تهیه کنندگان مطالب نیز زنان بودند. وقتی نظر آنها را خواندم، مدتها گریه کردم و به خودم لعنت فرستادم که چرا باید در چنین مملکت عقب افتاده­ای به دنبا بیایم که زنها اینقدر زجر می­کشند. با تمام اینها هیچوقت حتی تا الان از اینکه زن بودم احساس بدی نداشتم. هیچوقت آروز نداشتم یک مرد باشم اما دلیل آن را در اینکه از نظریات فمنیسم اطلاع پیدا کرده بودم، نمی­دانم. مهم ترین و اصلی­ترین دلیل آن مادرم بود. مادرم بود که از کودکی به من می­گفت باید از اینکه یک زن هستی افتخار کنی و مانند یک زن رفتار کنی. قدرت داشته باشی و زیر حرف زور نروی.

بهرحال این زمان گذشت و من به دبیرستان آمدم. زمانیکه تحول زیادی در زندگی من گذاشت و  سیاری از موقعیت­های امروزم را ممنون این دوران هستم. با تغییر رشته از ریاضی به انسانی کم کم با ادبیات و جامعه شناسی آشنا شدم و رفته­رفته نمرات 20 که در تمام امتحانهای علوم اجتماعی داشتم من را بر آن داشت که کتابهای بیشتری در این زمینه بخوانم. از طرف دیگر خواندن شعرهای شاملو و فروغ رفتار عصبی و سرد من را بهتر کرد و به من یاد داد که تمام مشکلات زنان تقصیر مردان نیست. مردان قدرت دارند و از آن استفاده می­کنند. پس ما زنها هم باید به این قدرت دست پیدا کنیم. رفته رفته رابطه بهتری با پدر و برادرم برقرار کردم و با ورود به دانشگاه رفتار من نیز ترم­تر شد. دیگر وقت کمتری برای خواندن مجلات زنان داشتم و سعی می­کردم، با نظریات جامعه شناسی بیشتر آشنا شوم. تحقیقهایی را که در دانشگاه انجام می­دادم به موضوع زنان اختصاص دادم. یعنی تاآنجه که می­توانیسم چون بعضی از آنها هیچ ربطی به مقوله مستقل زنان نداشتند.

این روند ادامه داشت تااینکه مرسله، یکی از دوستانم من را به یک کلاس فلسفه نیمه خصوصی برد. در آنجا یکی از کتابهای نیچه را می­خواندیم و در مورد آن بحث می­کردیم. راستش باید اعتراف کنم، بسیاری از چیزهایی را که آنجا آموختم، در خیلی از کتابهای مربوط به زنان یاد نگرفته بودم. از اینکه رفتار زنانه چیست و من تا چه حد رفتار زنانه دارم. اینکه چرا خیلی از دختران جامعه ما رفتارشان اگر مردانه نیست زنانه هم نیست و سردرگم هستند. اوایل از اینکه این حرفها را بشنوم ناراحت می­شدم ولی خوب تمام حرفها منطقی بود. وقتی به درون جامعه می­آمدم و دخترانی را می­دیدم که آدامسهای گنده در دهانشان را به این طرف و آنطرف می­انداختند یا از اینکه دامن بپوشند و.. خجالت می­کشند، ناراحت می­شدم.

بازهم این سالها گذشت تا امروز که من دختری 26 ساله هستم. نگرش من نسبت به زنان با آن سالها بسیار تفاوت پیدا کرده است. دیگر مرتب مجله زنان نمی­خرم و مرتب به سایت­های زنان نگاه نمی­کنم چون بسیاری از چیزهایی را که به عنوان ک زن آزاد قبول دارم از یک مرد یاد گرفته­ام. از معلم فلسفه­ام.

 اینکه تابوی دختره باکره را بشکنم و خودم را مقید به بسیاری از تابوهای دیگر نکنم. اینکه هراسی نداشته باشم که بگویم با یک پسر دوست هستم و تمام مدت مخفی­کاری کنم که همکاران، دوستان و .. نفهمند . از اینکه اگر با یک پسر دوست شدم از داشتن رابطه جنسی با او بیم نداشته باشم که خدایی نکرده من را قال بگذارد یا شوهر گیرم نیاید. از اینکه با مردان تفاوت داشته باشم و زنانه رفتار کنم نه اینکه عشوه بیایم یا حرکاتت لوس داشته باشم اما از اینکه به عنوان یک زن شناخته شوم. از اینکه از داشتن عادت ماهانه یا حامله شدن به عنوان خصوصیت مختص زنان خجالت نکشم.از انیکه باید با یک پسر  دوست بود و بعد شعار داد که من آزادی خودم را دارم نه اینکه از دور گورد فریاد زد که زنان باید آزاد باشند اما وقتی عاشق یک مرد شدم تمام این شعارها را زیرپا بگذارم و تا حد مرگ پیش بروم و در نهایت اینکه مردان بد نیستند و باید همراه آنها به آزادی رسید. متاسفانه اینها نکاتی بودند که سایتهای زنان من را به صورت عملی با آنها آشنا نکردند چرا در حرف و تئوری مطالب زیادی خواندم اما به من یاد ندادند که چگونه در تمام شرایط باید شخصیت مستقل خودم را حفظ کنم. نکته در همینجا است. پس نمی­خواهم یک فمنیست باشم، من یک زنم و تنها یا تکیه به همین ویژگی به دنیال آزادی های فردی و اجتماعی خودم می­گردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 14:33  توسط سحرآزاد  | 

 

اين خبر را در سايت نوروز خواندم:

سرپرست شورای حل اختلاف خانواده در تهران که در برنامه بحث روز رادیو تهران شرکت بود، گفت: با توجه اینکه زنان هشتاد درصد متقاضیان طلاق را تشکیل می‌دهند، اگر حق طلاق رابه آنها بدهیم، همه مردها مجرد خواهند ماند!«فریدون امیرآبادی» علت اصلی همه اختلافات خانوادگی را «توقعات نابجای زن» دانست و ده سال اول زندگی را دوران شناخت طرفین از یکدیگر خواند.

وی تاكيد كرد: زنان امروز حتی توانایی پختن یک تخم مرغ را هم ندارند و اگر حق طلاق را به آنها بدهیم هیچ مردی روز خوش نخواهد دید.

سرپرست شورای حل اختلاف خانواده در تهران صدور حکم طلاق به خاطر اعتیاد مرد را «یک اصل منسوخ شده» دانست و گفت: در کشور چهار میلیون معتاد داریم در صورتی که بسیاری از اعتیادها به زندگی لطمه نمی‌زند بلکه اعتیاد باید مخل زندگی باشد، بهتر است زنان با این مسئله کنار بیایند تا مردها هم بتوانند با خیال راحت اعتیاد خود را ترک کنند.

لينك خبر

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 15:58  توسط سحرآزاد  | 

«اگر از اول جلوشان را می­گرفتند، اینطوری نمی­شد که هر موقع دلشان بخواهد در خیابان باشند. چه معنی دارد زن تا دیروقت بیرون باشد. تقصیر پدر و مادرها است که آنها را کنترل نمی­کنند و می­گذارند تا هر موقع شب که باشد در خیابان­ها بپلکند.»

نگاهی به زن بغلدستی­ام انداختم و گفتم:«این چی میگه؟ به این چه ربطی داره که زنها تا چه ساعتی در خیابان باشند؟»

زن بغلدستی اما خندید و شانه­اش را بالا انداخت که بی­خیال بابا. وقتی بی­خیالی او را دیدم، بیشتر عصبانی شدم و دوباره حرف­های مرد را گوش کردم که با صدای بلند و درحالیکه ما سه زن در تاکسی نشسته بودیم به راننده گفت:«تقصیر بزرگ­ترها و جامعه است که چنین فضایی را بوجود آورده­اند تا زنها این موقع شب بیرون باشند.»

به ساعتم نگاه کردم و دیدم 45 دقیقه به مهلت این مرد برای بیرون بودن از خانه باقی مانده است که یکدفعه گفتم:«به شما چه ربطی دارد که زنها تا چه زمانی بیرون باشند؟ شما چه کاره­اید که به خودت اجازه میدی برای زنها تعیین تکلیف کنی؟ ما تا هروقت دلمان بخواهد، بیرون می­مانیم.»

مرد:«خانم، من اصلا با شما نبودم. به شما چه مربوط که من چه می­گفتم؟»

من:«من یک زنم و تا زمانیکه اینجا هستم، اجازه نمیدم هر چیزی دلت خواست درباره زنها بگویی. شما اجازه نداری در مورد زنها حرف بزنی چون کارهای آنها به تو مربوط نیست.»

مرد:«من دلم می­خواد نظرم را بدم و داشتم با آقای راننده صحبت می­کردم. خواهش می­کنم شما هم دخالت نکن.»

من درحالیکه تاسف می­خوردم آن دو زن دیگر ساکت نشسته­اند و انگار نه انگار که این مسئله به آنها ربطی ندارد، گفتم:«من یک زنم پس مسئله کاملا به منهم مربوط می شود. در ضمن اینجا یک محل عمومی است و وقتی بلند صحبت می­کنی، حق نداری بگویی که به دیگران ربطی ندارد. تو حق نداری درباره زنها حرف بیشتری بزنی. اصلا هم به تو ربطی ندارد و اگر هم می­خوای نظر بدی فقط می­تونی تا حدی نظر بدی که در حیطه شخصی خودت باشد نه اینکه به قوانین زنها مربوط باشه.»

مرد:«مملکت خودمه. دوست دارم نظر بدم.»

آقای راننده:«خانم، آقا. خواهش می-کنم. مسئله­ای نشده که یم صلوات بفرستید، ماجرا را تمام کنید.»

من:«این اقا شروع کرد. باید بفهمد وقتی سه خانم در اینجا حضور دارند و یک مکان عمومی است حق ندارد، تعیین تکلیف کند. ما خودمان تکلیف زندگیمان را می­دانیم و هروقت دلمان خواست به خانه برمی­گردیم.»

مرد:«مملکت خودمه. نظر هم میدهم.»

من:«خوش به سعادتت که مملکت مال خودت است اما حق نداری در محدوده شخصی زنها نظر بدهی.»

راننده:«صلوات بفرستید.»

مرد:«من فقط به خاطر شما کوتاه می­آیم وگرنه اصلا به این خانم مربوط نیست که من چه می­گفتم.»

من:«ساکت باش. حق نداری در مورد زنها قانون صادر کنی.»

مرد خواست حرفی بز ند که بازهم گفتم:«ساکت.»

باز خواست حرف بزند و گفتم:«ساکت.»

تا اینکه دو زن بغلدستی­ام پیاده شدند. یکی از آنها وقتی پیاده شد، گفت:«تو کار خودت را بکن. بگذار هرچی دلش خواست بگوید.»

سوار شدم. مرد ساکت شده بود اما من داشتم منفجر می­شدم. به این فکر کردم که یعنی چه؟ من ساکت باشم و بگذارم مرد، هرچه دلش خواست در مورد جنسیت من بگوید بدون اینکه به او مربوط باشد اما منئ کار خودم را بکنم؟ چگونه؟ حتما همینطور که الان هست. همه چیز در خفا.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 12:17  توسط سحرآزاد  | 

دو سالی بود، فکر می­کردم اگر یک مرخصی طولانی داشته باشم، روزها تا هر وفت دلم بخواهد می­خوابم و دیگر عقده دیر بلندشدن از خواب را ندارم. اما انگار هرچی می­خوابی بیشتر خوابت می­گیره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 22:34  توسط سحرآزاد  | 

روز اولي كه براي ثبت نام در رشته روزنامه نگاري رفته بودم، بايد در فرم‌هايي كه پر مي‌كرديم، نام رشته‌هاي ديگري كه قبول شده بوديم، مي‌نوشتيم. زني كه مسئول بررسي آنها بود با ديدن رشته انتخابي من گفت:«كاراته بلدي؟» من با قيافه متعجبي به او نگاه كردم. او گفت:«حقوق دانشگاه آزاد هم كه قبول شده بودي. حالا كه نرفتي و آمده‌اي اين رشته پس حدالقل برو كاراته‌اي چيزي شبيه آن ياد بگير كه بعدا بتواني استفاده كني.»

آن روز اين حرف را به شوخي گرفتم و خنديدم. اما نمي‌دانستم حقيقت اين رشته خيلي تلخ‌تر از آن چيزي است كه صابونش را به تنم ماليده بودم. شايد حقوق گرفتن و پول نداشتن سخت باشه اما فكر مي‌كنم وحشتناك‌ترين چيزي كه آدم را از بين مي‌بره، لحظه‌اي است كه فكر مي‌كني خبرگزاري يا روزنامه‌اي كه در آن كار كردي، با خبرنگاران ديگرش اخت شده‌اي و كلي خاطره از هر دقيقه‌اش داري، جلوي چشمانت مي‌شكند و تو نمي‌تواني كاري بكني چون ديگر همه آخرين نفس‌ها و تلاش‌هايشان را كرده‌اند اما گويا فايده‌اي نداشته است.

بدتر از همه وقتي است كه يكي از مصاحبه‌هاي مسئولان را با اين تيتر مي‌خواني كه «يك نمونه از عدم آزادي بيان ذكر كنيد.» آنوقت است كه ياد كاراته و اينكه اگر حقوق خوانده بودم، الان در مقابل اين جمله چه عكس‌العملي نشان مي‌دادم، مي‌افتم.

چند دقيقه قبل نوشته يكي از بچه‌هاي روزنامه «اعتماد ملي» را خواندم كه چگونه اخراج شده بود.  خيلي سوزناك بود. اينكه عده‌اي مي‌خواهند حقوق ديگران را بگيرند اما از دادن حق و حقوق كارمندان خودشان امتناع مي‌كنند.

تنها چيزي كه الان يادم مي‌آيد، اين است:«اين قصه هنوز ادامه دارد.»

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 12:24  توسط سحرآزاد  | 

چند ماه پيش در تاكسي نشسته بودم كه راننده پيرآن شروع به درد و دل كرد. مي‌گفت:«قديم‌ها طرف مشروب مي‌خورد و نمازش را هم مي‌خواند. كسي به كار كسي كار نداشت. هركس اعتقادش را داشت.»

نمي‌دام چرا اما ديگران هم آن را تاييد مي‌كردند و انگار نه انگار كه باباجان آخه اين ديگر چه هچلي است كه ما گرفتار ان شده‌ايم. بسيار ديده‌ام، پسرهايي كه در روزهاي عادي، لات محل هستند و دنبال دخترها مي‌افتادند اما در ماه رمضان يا روزهاي محرم مودب مي‌شوند و....هيچوقت نتوانستم بفهمم يعني چه كه كسي تنها در چند روز لباس سياه بپوشد و ديندار شود و تمام فرامين را لاجرا كند ولي بعد از چند روز نسبت به همان دستورات بي‌اعتنا شود.

 هيچوقت نفهميدم آدم از يك طرف نماز بخواند و از طرف ديگر مشروب بخورد و هيچوقت نتوانتسم حرف به اصطلاح برخي از اين روشنفكرنماهاي جديد را بفهمم كه «چه ربطي دارد. هرچيزي جاي خودش!»

به نظر من همه اينها ناشي از يك بي‌ثباتي خرد است. آدم‌هايي كه هنوز جسارت تصميم‌گيري در مورد عقايد فكري خودشان را ندارند و جامعه‌ هرج و مرجي كه اين افكار مسخره را ترويج مي‌دهد. هرجاي اين مملكت مي‌روم بارها و بارها كلمه بي‌خيال را مي‌شنوم. حتي گاهي خود من، آنقدر از اين واژه استفاده مي‌كنم كه حالم از خودم بهم مي‌خورد.

يادم است از همان دوران مدرسه، اين تناقص‌ها در نظرم بسيار بزرگ بود. معلم ديني كلاس سومي كه جلوي ما حتي يك تار مويش را هم نشان نمي‌داد و مرتب از آويزان‌شدن زنان بدحجاب از سروته در جهنم دادسخن مي‌گفت، يك روز پس از اصرار بچه‌ها، عكسي از كيفش درآورد و دست به دست ميان ما چرخاند. در اين عكس، با لباسي بدون آستين و موها و صورت آرايش شده در اتاقش نشسته بود. ما نامحرم بوديم و آقايان عكاسي كه آن را چاپ كرده بودند، محرم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 16:32  توسط سحرآزاد  | 

اگر شما به عنوان يك مسافر فكر مي‌كنيد با دادن كرايه تاكسي مي‌توانيد از خدمات بهره‌مند شويد، بايد بگويم ظاهرا در ايران اين مسئله تغيير كرده و مسافر مجبور است تمام خدمات را ارائه و گوش به فرمان راننده باشد.

چند وقت پيش در صف طولاني تاكسي‌ ايستاده بودم. بالاخره پس از ده دقيقه زير افتاب سوزان يك تاكسي آمد و من با خوشحالي محاسبه مي‌كردم كه اگر يك ماشين ديگر بيايد نوبت به من مي‌رسد. ناگهان راننده تاكسي با حالت طبيعي گفت:«هركس پول خرد دارد، سوار شود.»

در اين لحظه مردي كه مانند من مدام به ساعتش نگاه مي‌كرد و چون نفر سوم صف بودم بايد سوار ماشين مي‌شد، گفت:«آقا من پول خرد ندارم. همه پول‌هايم هزاري هستند اما اگر مسافران ديگر پول خرد داشته باشند، مشكل شما برطرف مي‌شود.»

راننده تاكسي هم انگار نه انگار كه حرف‌هاي او را شنيده باشد و مانند كسي كه تمام حرف‌هايش بايد مورد قبول واقع شود، رويش را به طرف مسافران كرد و با كمال پررويي گفت:« هركس پول خرد دارد، سوار شود.»

آن مرد مجبور شد منتظر تاكسي بعدي باشد و باوجود آنكه تمام سه مسافر ديگر، پول خرد داشتند، همچنان بايستد.

دربست

برادر من كه مدتي در شهر بهبهان (سه ساعت با اهواز فاصله دارد)، درس مي‌خواند و تعريف مي‌كرد، دربست براي رانندگان اين شهر معنايي ندارد و تنها به معناي گرفتن پول بيشتر است. گويا تمام مسيرهاي دربست اين شهر كوچك 500 تومان بوده است و وقتي داخل تاكسي مي‌نشستيد، با ظهور مسافران بعدي صداي «بيب بيب» بوق تاكسي براي سواركردن آنها بلند مي‌شد. حتي برادرم تعريف مي‌كرد، يك بار او و دوستش كه تاكسي دربستي كرايه كرده بودند مجبور شدند دو نفري در صندلي جلوي ماشين بنشيندند.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 16:56  توسط سحرآزاد  | 

 

 

همه در تاکسی نشسته بودیم که دختر کنار راننده شروع به گریه کرد. اول اشک می­ریخت و ما فکر کردیم شاید حساسیت یا شاید چیز دیگری باشد اما هرچه بیشتر می­گذشت صدای گریه او هم بلندتر می­شد. داشتیم از کنجکاودی می­مردیم و البته کمی هم از نگرانی. تااینکه آقای راننده جرات کرد و گفت:«تو به جای خواهر من. اگر فکر می­کنی می­توانم به تو در حل مشکلت کمک کنم، بگو»

دخنر:«نه ممنون.» باز هم گریه.

راننده:«بهرحال گاهی برای هر کسی مشکلی پیش می­آید. اگر می­توانم کمکت کنم، بگو»

دختر:«درست است. اما گاهی در چاله­ای می­افتی که سال­های سال نمی­توانی از آن بیرون بیایی.آنقدر اذیت شده­ام و دلم پر است که نمی­دانم چه کنم.»

راننده:«توکل کن به خدا.»

دختر:«ای آقا..............»

راننده:«بهرحال اگر قرار باشد در ابتدای جوانی با یک مشکل جا بزنی که نمی­شود. همه ما مشکلی داریم اما شاید حل بعضی از آنها کمی طول بکشد. اگر فکر می­کنی می­توانم کمکت کنم، بگو.»

دختر:«راستش دانشجو بودم و پدرم در معدن ........کار می­کرد که در یک حادثه چشمش را از دست داد و خانه­نشین شد. من حسابداری می­خواندم. بعد از آنکه فارغ التحصیل شدم، به دنبال کار گشتم اما چون بی­تجربه­ و به همین دلیل گاهی اشتباهاتی انجام می­دادم، حقوق زیادی نداشتم و فکر کردم تکافوی زندگیمان را نمی­دهد. تصمیم گرفتم پرستار شبانه روزی شوم. بالاخره توانستم پیرزنی راپیدا کنم که وضعیت خوبی که چه عرض کنم، فوق العاده پولدار بود. از آنهایی که من و شما نمی­توانیم تصورش را بکنیم. سالم هم بود و چون بچه­هایش در خارج بودند در واقع به جای پرستار، همدمی می خواست که تنها نباشد. بعد از مدتی 2 میلیون تومان وام گرفتم و چشم پدرم را عمل کردیم. اما باورتان نمی­شود این خانواده برای 2 میلیون چه کارهایی که نمی­کنند . آنقدر زخم زبان و بی­احترامی شنیده­ام که نمی­دانم کی می­توانم این قرض را پس بدهم و از این زندان راحت شوم. باورتان نمی­شود مثل قفس است. در ماه 24 ساعت می­توانم به دیدن خانواده­ام بروم و روزهای دیگر حبس هستم. امروز هم به هزار بدبختی که مریض بودم، توانستم برای رفتن به دکتر مرخصی بگیرم.»

راننده:«دخترم، تو جوانی. باید امید داشته باشی. کار می­کنی و دو میلیون را می­دهی. این پول که چیزی نیست. من کسی را می­شناسم که 30 میلیون بدهکار است اما روحیه اش بسیار بهتر از تو است. پسر و عروس من هر دو کار می کنند اما حقوق آخر ماهشان تنها برای خرج اجاره خانه کفایت می کند. چند روز پیش پسرم کمی پول از من خواست  تا قسط وام عروسیشان را بدهد چون بانک به سراغ ضامن­هایش رفته بود.»

دختر:«به خاطر دو میلیون چه چیزهایی که نمی­شونم. کدام جوانی؟ یک سال است که رنگ پارک و سینما را ندیده­ام. شده­ام یک برده که مدام در خانه است و معلوم نیست کی خلاص می­شود.»

راننده:«خوب چرا به سراغ این شغل رفتی؟ بهرحال از اول معلوم بود که در خانه حبس می شوی؟ چرا به سراغ شغل خودت نرفتی؟»

دختر:«شغل خودم درآمد کمی داشت. من پول کرایه تاکسی و غدا نداشتم.»

راننده:«چقدر مگر حقوق می­گرفتی؟»

دختر:«ماهی 280 هزار تومان که باید 100 هزار تومان آن را برای کرایه تاکسی می دادم.»

راننده:«این مشکل هم حل می­شود. برای همه مشکل هست. مگر همین مهستی نبود که دیشب مرد.»

دختر کنار دستی من:«مرد؟»

دختر کنار راننده:«نه پریشب مرد.. نه راست می گویید، دیشب مرد. اما او حدالقل تمام خوشی­های زندگیش را انجام داده بود و بعد مرد.»  

من:«سر ویلا پیاده می­شوم.»

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 0:8  توسط سحرآزاد  |