تبليغاتX
باغچه
دیشب یکی از دوستام به جدی و خنده گفت:«من تا اخر امسال عروسی می کنم.»

هرچند این حرفش برام بامزه بود اما از چند دوسته دیگم هم شنیده بودم باید به ازدواج فکر کنی تا برات پیش بیاد. واقعا اگر دوستم تا اخر امسال عروسی کرد چی؟

+ نوشته شده توسط سحرآزاد در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 و ساعت 15:10 |
کلا فکر می کردم چت کردن توی این مملکت مزخرف شده. چند ماه پیش ها برای اینکه زبانم رو تقویت کنم یکسv به اتاق های چت یاهو زدم. اونجا که دیکه وضع بتر بود. یادمه سال ها پیش لااقل می شد با یک نفر در مورد یک مضوع خاص مثل فرهنگ کشورش حرف زد و ارتباط برقرار کرد اما الان پر از مردهای عرب و دخترانی که سریع ادرس وبکم هاشون رو می دن.
+ نوشته شده توسط سحرآزاد در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 و ساعت 1:31 |
چهارشنبه سوری از کوچیکی برای من یک خاطره خوب و هیجان انگیزه. همیشه از کوچیکی ما، خانواده دائیم و دختردایی مامان و خونوادش جمع می شدن خونه مامان بزرگم و مامان بزرگم هم غذای مخصوص می پخت.

ما می رفتیم آتیش بازی بعدش با تخم مرغ هایی رو که مامان بزرگ با پارچه رنگ کرده بود، بازی می کردیم. چهارشنبه سوری برای من پره از یک شب گرم و روشن که قراره خوش بگذره.

امشب هم قرار بود همه خونه دائیم جمع شیم چون مامان بزرگم براش سخته که مهمونی بده. منم کلی خوشحال بدم.

اما برام جالب بود یکی از بچه ها توی محل کار گفت:خیلی ها شب چهارشنبه سوری مهمونی می گیرن. مکه اخه کسی برای چهارشنبه سوری هم مهمونی میگیره ....

نمی دونم. حتی اگر هم چنین رسمی نبوده باشه حالا دور هم جمع شدن و شادی کردن چه اشکالی داره؟

+ نوشته شده توسط سحرآزاد در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 و ساعت 1:43 |
وقتی این شعر رو خوندم با اینکه خیلی اهل بچه نیستم اما حس اینکه یک بچه کوچولو تاتی تاتی می کنه و برای چند قدم چه تخیلاتی میتونه داشته باشه چقدر من رو تحت تاثیر قرار داد:

نخستين سفرم

با اسبي آغاز شد- که در جيبم جای می گرفت - از اتاق تا بالکن

سفر کوتاهي بود

اما من درياها را پشت سر گذاشتم

شهرهاي پر ستاره را

از ابتداي جهان تا انتهای جهان رفتم و اين سفر

 تنها سفر بی خطر من بود.

(رسول یونان)

+ نوشته شده توسط سحرآزاد در جمعه دوازدهم اسفند 1390 و ساعت 2:7 |
انگار هر سال قراره یک جایی پاتوق بشه. پارسال خانه هنرمندان. امسال نشر ثالت و معلوم نیست سال دیگه کجا.

جاش فرق نمی کنه. یک کافه باشه با دود سیگار و بوی قهوه. کلی کتاب و عکس و تابلو و اسم های عجیب و غریب که اخرش می فهمی همون غذاهای معمولی هستن که می دونی چین.

ای کاش همه اینها سال دیگه هم باشه. چقدر پشیمون شدم وقتی یکی توی تاکسی گفت سال دیگه حتما جنگ میشه و من یک لحظه به این فکر کردم یعنی قراره حتی همین یک خوشی کوچکیمون که یک کافه رفتن سادست هم ازمون گرفته بشه؟

+ نوشته شده توسط سحرآزاد در چهارشنبه سوم اسفند 1390 و ساعت 1:3 |

زندگی در اعماق امن است  اما زیبا نیست!  

ماهیانی كه در اعماق زندگی می‌كنند صید نمی‌شوند اما طلوع آفتاب را هم نمی‌بینند كشتی‌ها را نمی‌بینند

حالا اسبی زیبا   پا به دریا می گذارد

او را نیز نخواهند دید

بله، زندگی در اعماق غم‌انگیز است!

"رسول یونان"

+ نوشته شده توسط سحرآزاد در سه شنبه دوم اسفند 1390 و ساعت 2:1 |
خیلی موقع ها که بیرونم کلی موضوع جدید به ذهنم میرسه که شب بیام و توی وبلاگم بنویسم اما وقتی میام یا حوصله ندارم یا اون موضوع از یادم رفته.

 شایدم مثل قبلا انگیزه ای برای وبلاگ نویسی وجود نداره. وقتی که شبکه های اجتماعی جای وبلاگ رو گرفتن

+ نوشته شده توسط سحرآزاد در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 و ساعت 23:10 |
امروز صیمیمی ترین دوستم ساعت ۶ صبح رفت. هرچند قرار بود ساعت ۴:۳۰ بره اما با تاخیر بالاخره رفت.

من و سمیرا و خواهرش چند روز بود حالمون خیلی بد بود اما بالاخره تموم شد. از ته ته ته دلم براش دلتنگم اما می دونم باید بزارم راهش رو بره و خودش رو پیدا کنه و البته چقدر سخت و وحشتناکه این کار.

نمی دونم این دوری باعث میشه بینمون فاصله بیفته یا نه اما به خودم امیدواری میدم که اینطور نمیشه

 

+ نوشته شده توسط سحرآزاد در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 و ساعت 0:0 |
برگشت گفت خب می تونی امتحات کنی. توی روزگاری که همه چیز گیج کنندست اتفاقا بوسیدن تنها چیزی که شاید از گیجی درت بیاره.

و من همچنان گیجم از تمومی این حرف

+ نوشته شده توسط سحرآزاد در جمعه هفتم بهمن 1390 و ساعت 23:34 |
چند روز پیش خیلی گشنم بود و چون ساعت ۳:۳۰ بعدازظهر بود و داشتم به یکجایی می رفتم دیدم  باید یک چیزی بخورم برای همین به اولین رستورانی که اتفاقا خیلی هم بامزه بود، رفتم.

 داشتم پول غذایی رو که سفارش داده بودم به صندوقدار می دادم که دو تا پسر جوون هم کنار من داشتن غدا سفارش می دادن.

متوجه شدم یک سیب زمینی، دو نوشابه یک ساندیچ عادی و یک ساندویچ ویژه سفارش دادن و گفتن چون عجله دارن میخوان غذاشون زود اماده بشه.

خلاصه مشغول صحبت بودن که سیب زمینی هاشون رو آوردن و شروع کردن به حرف زدن و خوردن. بعد از اینکه سیب زمینی ها را خوردن و داشتن نوشابه هاشونو باز می کردن یکدفعه صاحب رستوران گفت ببخشید برای شما دوتا سیب زمینی اوردن. اشتباه شده باید یک ۱۵۰۰ تومان دیگه هم بدین و اونها این مبلغ رو پرداخت کردن.

بعد از مدتی صاحب رستوران ازشون پرسید که شما هردوتا ساندویچتون رو ویژه سفارش دادین که اونها گفتن نه یکیش ویژه بوده و صاحب رستوران گفت ببخشید حواسش نبوده و هر دو تا رو ویژه سفارش داده که مجبور شدن یک چیزی بیشتر از ۲ هزار تومان دوباره پرداخت کنن.

بالاخره ساندویچ هاشون اماده شد و من داشتم حرص می خوردم با اینکه از اونها زودتر اومدم چرا ساندویچ من آماده نشده. بعد با خودم گفتم چون ساندویچ من ویژه این رستوران بوده برای همین طول کشیده.

 توی همین فکر بودم که صاحب رستوران دوباره اومد بالای سر اون دو تا پسره و گفت شما هر دو تا ژامبون خواسته بودید؟ اونها گفتن بله. بعد صاحب رستوران گفت که حواسش نبوده و یکی از اون ساندویچ ها مال این خانم بوده و اشتباهی یکی از شماها دارین اون رو می خورین.

 اون دو تا پسره دوباره خندیدن و گفتن نکنه دوباره اشتباه شده و خلاصه ماجرا رو به شوخی گرفتن و فکر کردن صاحب رستوران داره سربه سرشون میذاره که صاحب رستوران گفت بابا توی ساندویچ شما مرغ و همبگره درحالیکه شما ژامبون سفارش دادین. بعد اونها نگاه کردن و دیدن یکی از ساندویچ هاشون اینطوره.

خلاصه دوباره برای من داشتن ساندویچ درست می کردن که صاحب رستوران اومد گفت باید سه هزار تومن بیشتر بدن چون ساندویچ ویژه این رستوران رو دارن می خورن و من که جای اون دو تا پسره بودم داشتم از حرص می مردم

 واقعا نمی دونم اون دو تا چه حالی داشتم و اگر به فرض من فقط به اندازه پولی که برای ساندویچم حساب کرده بودم، سفارش غذا داده بودم و اشتباهی باید پول بیشتری می دادم و پول نداشتم باید چی کار می کردم؟

+ نوشته شده توسط سحرآزاد در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 و ساعت 1:7 |


Powered By
BLOGFA.COM