یک جایی خواندم این جمله از نیچه است. حالا درست یا غلطش را نمیدانم اما از مفهومش خوشم آمد:«آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفتهای، از این آشفتهام که دیگر نمیتوانم تو را باور کنم.»
شايد نبايد تعجب ميكردم چون هربار كه صحبت از پسرها ميشد، دختر مذكور ميگفت تمام پسرها مانند هم هستند ولي نكته جالب اين بود كه هميشه هم بدنبال داشتن رابطهاي با يك پسر بود و گاهي كه دوست پسري نداشت، غصه ميخورد يا وقتي م كه با يك پسر دوست ميَد آنقدر به او توجه ميكرد يا نگران اوضاع و احوال و تلفن زدن به او بود كه اگر او را نميشناختي با خودت فكر ميكردي او بزرگترين مدافع دفاع از حقوق مردان است.
البته راستش را بگويم از اين دخترها كم نيستند. نميدانم چراۀ خوب اگر همه پسرها بد، خيانتكار، دروغگو و...هستند دختراني كه چنين عقيدهاي دارند اصلا نبايد با يك پسر دوست شوند يا اگر يك بار چنين تجربهاي دارند پس چون همه مانند هم ميمانند نبايد يا پسر ديگري دوست ميشدند.
راستش سالهای دورتر یعنی زمانیکه 13 یا 14 ساله بودم، نسبت به مسائل زنان خیلی متعصب بودم تاآنجاکه از تمام مردها حتی پدر و برادرم به عنوان یک مرد بدم میآمد. آن موقع خیلی دوست داشتم خودم را یک فمنیسم بدانم. نمیدانم یک فمنیست بودم یا نه اما حدالقل با نظرات و کتابهایی که میخواندم تا حدی نیمچه فمنیست به حساب میآمدم. آنچه من را واداشت تا در مورد این زمان صحبت کنم، نظر دوستم «آمنه» در دو پست قبلی بود که گفته بود:«میبینم که در فقره دوستان همگی مدافع حقوق زنان و حساس به این مسایل شدند. خوشحالیم فراوان.»
این حرف تاحدی خنده من را بدنبال داشت و راستش تاحدی تعجب کردم. من فکر نمیکنم، زن بودن در این مملکت به این مربوط باشد که صرفا در سایت زنان یا گروههای آنها عضو باشی. زن بودن یعنی اینکه با تمام مشکلاتی که جامعه برای تو درست میکند، بجنگی و خودت را اثبات کنی. نه من بلکه روزانه همه ما، زنان ایران داریم این کار را میکنیم. فارغ از اینکه در سایتهای زنان بنویسیم یا عضو رسمی این گروهها باشیم. اما نمیدانم برداست آمنه از اینکه من یا دوستان دیگرم تصمیم گرفتیم، اظهار نظر یک فرد را در مورد زنان در وبلاگمان بنویسیم از کجا نشات گرفته اما باید بگویم من دیگر دوست ندارم یک فمنیست نامیده شوم.
من برای تلاشهای زنانی که به صورت مستقیم در این زمینه فعالیت میکنند، ارزش قائلم اما راستش زمانی تصمیم گرفتم یک فمنیست نباشم که با بسیاری از حرفهای صرفا تئوری آنها مواجه شدم.
اولین کسی که من را با جریانات زنان آشنا کرد، مادرم بود. از زمان کودکی به من میگفت که یک زن باید همیشه خوب درس بخواند، دانشگاه برود، کار کند و روی پایش بایستد. هرچند که باید بگویم پدرم هم در این زمینه به من کمک زیادی کرد. او بود که نمیگذاشت من کارهای خانه را انجام دهد و تمام مدت امتحانها شرایطی فراهم میکرد که بتوانم به راحتی درس بخوانم. با تمام اینها بعد از مدتی احساس کردم از تمام مردها بدم میآید. اولینبار با مجله «فرهنگ توسعه» بود که با مقالههای شیرین عبادی، شهلا لاهیجی، نوشین احمدی خراسانی و مهرانگیزکار آشنا شدم. فکر کنم آن موقع سال دوم راهنمایی بودم و این مجله به عنوان حمایت از زنان یکی از شمارههای خود را تماما به مسائل زنان اختصاص داده بود و به همین دلیل تمام نویسندگان و تهیه کنندگان مطالب نیز زنان بودند. وقتی نظر آنها را خواندم، مدتها گریه کردم و به خودم لعنت فرستادم که چرا باید در چنین مملکت عقب افتادهای به دنبا بیایم که زنها اینقدر زجر میکشند. با تمام اینها هیچوقت حتی تا الان از اینکه زن بودم احساس بدی نداشتم. هیچوقت آروز نداشتم یک مرد باشم اما دلیل آن را در اینکه از نظریات فمنیسم اطلاع پیدا کرده بودم، نمیدانم. مهم ترین و اصلیترین دلیل آن مادرم بود. مادرم بود که از کودکی به من میگفت باید از اینکه یک زن هستی افتخار کنی و مانند یک زن رفتار کنی. قدرت داشته باشی و زیر حرف زور نروی.
بهرحال این زمان گذشت و من به دبیرستان آمدم. زمانیکه تحول زیادی در زندگی من گذاشت و سیاری از موقعیتهای امروزم را ممنون این دوران هستم. با تغییر رشته از ریاضی به انسانی کم کم با ادبیات و جامعه شناسی آشنا شدم و رفتهرفته نمرات 20 که در تمام امتحانهای علوم اجتماعی داشتم من را بر آن داشت که کتابهای بیشتری در این زمینه بخوانم. از طرف دیگر خواندن شعرهای شاملو و فروغ رفتار عصبی و سرد من را بهتر کرد و به من یاد داد که تمام مشکلات زنان تقصیر مردان نیست. مردان قدرت دارند و از آن استفاده میکنند. پس ما زنها هم باید به این قدرت دست پیدا کنیم. رفته رفته رابطه بهتری با پدر و برادرم برقرار کردم و با ورود به دانشگاه رفتار من نیز ترمتر شد. دیگر وقت کمتری برای خواندن مجلات زنان داشتم و سعی میکردم، با نظریات جامعه شناسی بیشتر آشنا شوم. تحقیقهایی را که در دانشگاه انجام میدادم به موضوع زنان اختصاص دادم. یعنی تاآنجه که میتوانیسم چون بعضی از آنها هیچ ربطی به مقوله مستقل زنان نداشتند.
این روند ادامه داشت تااینکه مرسله، یکی از دوستانم من را به یک کلاس فلسفه نیمه خصوصی برد. در آنجا یکی از کتابهای نیچه را میخواندیم و در مورد آن بحث میکردیم. راستش باید اعتراف کنم، بسیاری از چیزهایی را که آنجا آموختم، در خیلی از کتابهای مربوط به زنان یاد نگرفته بودم. از اینکه رفتار زنانه چیست و من تا چه حد رفتار زنانه دارم. اینکه چرا خیلی از دختران جامعه ما رفتارشان اگر مردانه نیست زنانه هم نیست و سردرگم هستند. اوایل از اینکه این حرفها را بشنوم ناراحت میشدم ولی خوب تمام حرفها منطقی بود. وقتی به درون جامعه میآمدم و دخترانی را میدیدم که آدامسهای گنده در دهانشان را به این طرف و آنطرف میانداختند یا از اینکه دامن بپوشند و.. خجالت میکشند، ناراحت میشدم.
بازهم این سالها گذشت تا امروز که من دختری 26 ساله هستم. نگرش من نسبت به زنان با آن سالها بسیار تفاوت پیدا کرده است. دیگر مرتب مجله زنان نمیخرم و مرتب به سایتهای زنان نگاه نمیکنم چون بسیاری از چیزهایی را که به عنوان ک زن آزاد قبول دارم از یک مرد یاد گرفتهام. از معلم فلسفهام.
اینکه تابوی دختره باکره را بشکنم و خودم را مقید به بسیاری از تابوهای دیگر نکنم. اینکه هراسی نداشته باشم که بگویم با یک پسر دوست هستم و تمام مدت مخفیکاری کنم که همکاران، دوستان و .. نفهمند . از اینکه اگر با یک پسر دوست شدم از داشتن رابطه جنسی با او بیم نداشته باشم که خدایی نکرده من را قال بگذارد یا شوهر گیرم نیاید. از اینکه با مردان تفاوت داشته باشم و زنانه رفتار کنم نه اینکه عشوه بیایم یا حرکاتت لوس داشته باشم اما از اینکه به عنوان یک زن شناخته شوم. از اینکه از داشتن عادت ماهانه یا حامله شدن به عنوان خصوصیت مختص زنان خجالت نکشم.از انیکه باید با یک پسر دوست بود و بعد شعار داد که من آزادی خودم را دارم نه اینکه از دور گورد فریاد زد که زنان باید آزاد باشند اما وقتی عاشق یک مرد شدم تمام این شعارها را زیرپا بگذارم و تا حد مرگ پیش بروم و در نهایت اینکه مردان بد نیستند و باید همراه آنها به آزادی رسید. متاسفانه اینها نکاتی بودند که سایتهای زنان من را به صورت عملی با آنها آشنا نکردند چرا در حرف و تئوری مطالب زیادی خواندم اما به من یاد ندادند که چگونه در تمام شرایط باید شخصیت مستقل خودم را حفظ کنم. نکته در همینجا است. پس نمیخواهم یک فمنیست باشم، من یک زنم و تنها یا تکیه به همین ویژگی به دنیال آزادی های فردی و اجتماعی خودم میگردم.
اين خبر را در سايت نوروز خواندم:
سرپرست شورای حل اختلاف خانواده در تهران که در برنامه بحث روز رادیو تهران شرکت بود، گفت: با توجه اینکه زنان هشتاد درصد متقاضیان طلاق را تشکیل میدهند، اگر حق طلاق رابه آنها بدهیم، همه مردها مجرد خواهند ماند!«فریدون امیرآبادی» علت اصلی همه اختلافات خانوادگی را «توقعات نابجای زن» دانست و ده سال اول زندگی را دوران شناخت طرفین از یکدیگر خواند.
وی تاكيد كرد: زنان امروز حتی توانایی پختن یک تخم مرغ را هم ندارند و اگر حق طلاق را به آنها بدهیم هیچ مردی روز خوش نخواهد دید.
سرپرست شورای حل اختلاف خانواده در تهران صدور حکم طلاق به خاطر اعتیاد مرد را «یک اصل منسوخ شده» دانست و گفت: در کشور چهار میلیون معتاد داریم در صورتی که بسیاری از اعتیادها به زندگی لطمه نمیزند بلکه اعتیاد باید مخل زندگی باشد، بهتر است زنان با این مسئله کنار بیایند تا مردها هم بتوانند با خیال راحت اعتیاد خود را ترک کنند.
«اگر از اول جلوشان را میگرفتند، اینطوری نمیشد که هر موقع دلشان بخواهد در خیابان باشند. چه معنی دارد زن تا دیروقت بیرون باشد. تقصیر پدر و مادرها است که آنها را کنترل نمیکنند و میگذارند تا هر موقع شب که باشد در خیابانها بپلکند.»
نگاهی به زن بغلدستیام انداختم و گفتم:«این چی میگه؟ به این چه ربطی داره که زنها تا چه ساعتی در خیابان باشند؟»
زن بغلدستی اما خندید و شانهاش را بالا انداخت که بیخیال بابا. وقتی بیخیالی او را دیدم، بیشتر عصبانی شدم و دوباره حرفهای مرد را گوش کردم که با صدای بلند و درحالیکه ما سه زن در تاکسی نشسته بودیم به راننده گفت:«تقصیر بزرگترها و جامعه است که چنین فضایی را بوجود آوردهاند تا زنها این موقع شب بیرون باشند.»
به ساعتم نگاه کردم و دیدم 45 دقیقه به مهلت این مرد برای بیرون بودن از خانه باقی مانده است که یکدفعه گفتم:«به شما چه ربطی دارد که زنها تا چه زمانی بیرون باشند؟ شما چه کارهاید که به خودت اجازه میدی برای زنها تعیین تکلیف کنی؟ ما تا هروقت دلمان بخواهد، بیرون میمانیم.»
مرد:«خانم، من اصلا با شما نبودم. به شما چه مربوط که من چه میگفتم؟»
من:«من یک زنم و تا زمانیکه اینجا هستم، اجازه نمیدم هر چیزی دلت خواست درباره زنها بگویی. شما اجازه نداری در مورد زنها حرف بزنی چون کارهای آنها به تو مربوط نیست.»
مرد:«من دلم میخواد نظرم را بدم و داشتم با آقای راننده صحبت میکردم. خواهش میکنم شما هم دخالت نکن.»
من درحالیکه تاسف میخوردم آن دو زن دیگر ساکت نشستهاند و انگار نه انگار که این مسئله به آنها ربطی ندارد، گفتم:«من یک زنم پس مسئله کاملا به منهم مربوط می شود. در ضمن اینجا یک محل عمومی است و وقتی بلند صحبت میکنی، حق نداری بگویی که به دیگران ربطی ندارد. تو حق نداری درباره زنها حرف بیشتری بزنی. اصلا هم به تو ربطی ندارد و اگر هم میخوای نظر بدی فقط میتونی تا حدی نظر بدی که در حیطه شخصی خودت باشد نه اینکه به قوانین زنها مربوط باشه.»
مرد:«مملکت خودمه. دوست دارم نظر بدم.»
آقای راننده:«خانم، آقا. خواهش می-کنم. مسئلهای نشده که یم صلوات بفرستید، ماجرا را تمام کنید.»
من:«این اقا شروع کرد. باید بفهمد وقتی سه خانم در اینجا حضور دارند و یک مکان عمومی است حق ندارد، تعیین تکلیف کند. ما خودمان تکلیف زندگیمان را میدانیم و هروقت دلمان خواست به خانه برمیگردیم.»
مرد:«مملکت خودمه. نظر هم میدهم.»
من:«خوش به سعادتت که مملکت مال خودت است اما حق نداری در محدوده شخصی زنها نظر بدهی.»
راننده:«صلوات بفرستید.»
مرد:«من فقط به خاطر شما کوتاه میآیم وگرنه اصلا به این خانم مربوط نیست که من چه میگفتم.»
من:«ساکت باش. حق نداری در مورد زنها قانون صادر کنی.»
مرد خواست حرفی بز ند که بازهم گفتم:«ساکت.»
باز خواست حرف بزند و گفتم:«ساکت.»
تا اینکه دو زن بغلدستیام پیاده شدند. یکی از آنها وقتی پیاده شد، گفت:«تو کار خودت را بکن. بگذار هرچی دلش خواست بگوید.»
سوار شدم. مرد ساکت شده بود اما من داشتم منفجر میشدم. به این فکر کردم که یعنی چه؟ من ساکت باشم و بگذارم مرد، هرچه دلش خواست در مورد جنسیت من بگوید بدون اینکه به او مربوط باشد اما منئ کار خودم را بکنم؟ چگونه؟ حتما همینطور که الان هست. همه چیز در خفا.
دو سالی بود، فکر میکردم اگر یک مرخصی طولانی داشته باشم، روزها تا هر وفت دلم بخواهد میخوابم و دیگر عقده دیر بلندشدن از خواب را ندارم. اما انگار هرچی میخوابی بیشتر خوابت میگیره.
روز اولي كه براي ثبت نام در رشته روزنامه نگاري رفته بودم، بايد در فرمهايي كه پر ميكرديم، نام رشتههاي ديگري كه قبول شده بوديم، مينوشتيم. زني كه مسئول بررسي آنها بود با ديدن رشته انتخابي من گفت:«كاراته بلدي؟» من با قيافه متعجبي به او نگاه كردم. او گفت:«حقوق دانشگاه آزاد هم كه قبول شده بودي. حالا كه نرفتي و آمدهاي اين رشته پس حدالقل برو كاراتهاي چيزي شبيه آن ياد بگير كه بعدا بتواني استفاده كني.»
آن روز اين حرف را به شوخي گرفتم و خنديدم. اما نميدانستم حقيقت اين رشته خيلي تلختر از آن چيزي است كه صابونش را به تنم ماليده بودم. شايد حقوق گرفتن و پول نداشتن سخت باشه اما فكر ميكنم وحشتناكترين چيزي كه آدم را از بين ميبره، لحظهاي است كه فكر ميكني خبرگزاري يا روزنامهاي كه در آن كار كردي، با خبرنگاران ديگرش اخت شدهاي و كلي خاطره از هر دقيقهاش داري، جلوي چشمانت ميشكند و تو نميتواني كاري بكني چون ديگر همه آخرين نفسها و تلاشهايشان را كردهاند اما گويا فايدهاي نداشته است.
بدتر از همه وقتي است كه يكي از مصاحبههاي مسئولان را با اين تيتر ميخواني كه «يك نمونه از عدم آزادي بيان ذكر كنيد.» آنوقت است كه ياد كاراته و اينكه اگر حقوق خوانده بودم، الان در مقابل اين جمله چه عكسالعملي نشان ميدادم، ميافتم.
چند دقيقه قبل نوشته يكي از بچههاي روزنامه «اعتماد ملي» را خواندم كه چگونه اخراج شده بود. خيلي سوزناك بود. اينكه عدهاي ميخواهند حقوق ديگران را بگيرند اما از دادن حق و حقوق كارمندان خودشان امتناع ميكنند.
تنها چيزي كه الان يادم ميآيد، اين است:«اين قصه هنوز ادامه دارد.»
چند ماه پيش در تاكسي نشسته بودم كه راننده پيرآن شروع به درد و دل كرد. ميگفت:«قديمها طرف مشروب ميخورد و نمازش را هم ميخواند. كسي به كار كسي كار نداشت. هركس اعتقادش را داشت.»
نميدام چرا اما ديگران هم آن را تاييد ميكردند و انگار نه انگار كه باباجان آخه اين ديگر چه هچلي است كه ما گرفتار ان شدهايم. بسيار ديدهام، پسرهايي كه در روزهاي عادي، لات محل هستند و دنبال دخترها ميافتادند اما در ماه رمضان يا روزهاي محرم مودب ميشوند و....هيچوقت نتوانستم بفهمم يعني چه كه كسي تنها در چند روز لباس سياه بپوشد و ديندار شود و تمام فرامين را لاجرا كند ولي بعد از چند روز نسبت به همان دستورات بياعتنا شود.
هيچوقت نفهميدم آدم از يك طرف نماز بخواند و از طرف ديگر مشروب بخورد و هيچوقت نتوانتسم حرف به اصطلاح برخي از اين روشنفكرنماهاي جديد را بفهمم كه «چه ربطي دارد. هرچيزي جاي خودش!»
به نظر من همه اينها ناشي از يك بيثباتي خرد است. آدمهايي كه هنوز جسارت تصميمگيري در مورد عقايد فكري خودشان را ندارند و جامعه هرج و مرجي كه اين افكار مسخره را ترويج ميدهد. هرجاي اين مملكت ميروم بارها و بارها كلمه بيخيال را ميشنوم. حتي گاهي خود من، آنقدر از اين واژه استفاده ميكنم كه حالم از خودم بهم ميخورد.
يادم است از همان دوران مدرسه، اين تناقصها در نظرم بسيار بزرگ بود. معلم ديني كلاس سومي كه جلوي ما حتي يك تار مويش را هم نشان نميداد و مرتب از آويزانشدن زنان بدحجاب از سروته در جهنم دادسخن ميگفت، يك روز پس از اصرار بچهها، عكسي از كيفش درآورد و دست به دست ميان ما چرخاند. در اين عكس، با لباسي بدون آستين و موها و صورت آرايش شده در اتاقش نشسته بود. ما نامحرم بوديم و آقايان عكاسي كه آن را چاپ كرده بودند، محرم.
اگر شما به عنوان يك مسافر فكر ميكنيد با دادن كرايه تاكسي ميتوانيد از خدمات بهرهمند شويد، بايد بگويم ظاهرا در ايران اين مسئله تغيير كرده و مسافر مجبور است تمام خدمات را ارائه و گوش به فرمان راننده باشد.
چند وقت پيش در صف طولاني تاكسي ايستاده بودم. بالاخره پس از ده دقيقه زير افتاب سوزان يك تاكسي آمد و من با خوشحالي محاسبه ميكردم كه اگر يك ماشين ديگر بيايد نوبت به من ميرسد. ناگهان راننده تاكسي با حالت طبيعي گفت:«هركس پول خرد دارد، سوار شود.»
در اين لحظه مردي كه مانند من مدام به ساعتش نگاه ميكرد و چون نفر سوم صف بودم بايد سوار ماشين ميشد، گفت:«آقا من پول خرد ندارم. همه پولهايم هزاري هستند اما اگر مسافران ديگر پول خرد داشته باشند، مشكل شما برطرف ميشود.»
راننده تاكسي هم انگار نه انگار كه حرفهاي او را شنيده باشد و مانند كسي كه تمام حرفهايش بايد مورد قبول واقع شود، رويش را به طرف مسافران كرد و با كمال پررويي گفت:« هركس پول خرد دارد، سوار شود.»
آن مرد مجبور شد منتظر تاكسي بعدي باشد و باوجود آنكه تمام سه مسافر ديگر، پول خرد داشتند، همچنان بايستد.
دربست
برادر من كه مدتي در شهر بهبهان (سه ساعت با اهواز فاصله دارد)، درس ميخواند و تعريف ميكرد، دربست براي رانندگان اين شهر معنايي ندارد و تنها به معناي گرفتن پول بيشتر است. گويا تمام مسيرهاي دربست اين شهر كوچك 500 تومان بوده است و وقتي داخل تاكسي مينشستيد، با ظهور مسافران بعدي صداي «بيب بيب» بوق تاكسي براي سواركردن آنها بلند ميشد. حتي برادرم تعريف ميكرد، يك بار او و دوستش كه تاكسي دربستي كرايه كرده بودند مجبور شدند دو نفري در صندلي جلوي ماشين بنشيندند.![]()
همه در تاکسی نشسته بودیم که دختر کنار راننده شروع به گریه کرد. اول اشک میریخت و ما فکر کردیم شاید حساسیت یا شاید چیز دیگری باشد اما هرچه بیشتر میگذشت صدای گریه او هم بلندتر میشد. داشتیم از کنجکاودی میمردیم و البته کمی هم از نگرانی. تااینکه آقای راننده جرات کرد و گفت:«تو به جای خواهر من. اگر فکر میکنی میتوانم به تو در حل مشکلت کمک کنم، بگو»
دخنر:«نه ممنون.» باز هم گریه.
راننده:«بهرحال گاهی برای هر کسی مشکلی پیش میآید. اگر میتوانم کمکت کنم، بگو»
دختر:«درست است. اما گاهی در چالهای میافتی که سالهای سال نمیتوانی از آن بیرون بیایی.آنقدر اذیت شدهام و دلم پر است که نمیدانم چه کنم.»
راننده:«توکل کن به خدا.»
دختر:«ای آقا..............»
راننده:«بهرحال اگر قرار باشد در ابتدای جوانی با یک مشکل جا بزنی که نمیشود. همه ما مشکلی داریم اما شاید حل بعضی از آنها کمی طول بکشد. اگر فکر میکنی میتوانم کمکت کنم، بگو.»
دختر:«راستش دانشجو بودم و پدرم در معدن ........کار میکرد که در یک حادثه چشمش را از دست داد و خانهنشین شد. من حسابداری میخواندم. بعد از آنکه فارغ التحصیل شدم، به دنبال کار گشتم اما چون بیتجربه و به همین دلیل گاهی اشتباهاتی انجام میدادم، حقوق زیادی نداشتم و فکر کردم تکافوی زندگیمان را نمیدهد. تصمیم گرفتم پرستار شبانه روزی شوم. بالاخره توانستم پیرزنی راپیدا کنم که وضعیت خوبی که چه عرض کنم، فوق العاده پولدار بود. از آنهایی که من و شما نمیتوانیم تصورش را بکنیم. سالم هم بود و چون بچههایش در خارج بودند در واقع به جای پرستار، همدمی می خواست که تنها نباشد. بعد از مدتی 2 میلیون تومان وام گرفتم و چشم پدرم را عمل کردیم. اما باورتان نمیشود این خانواده برای 2 میلیون چه کارهایی که نمیکنند . آنقدر زخم زبان و بیاحترامی شنیدهام که نمیدانم کی میتوانم این قرض را پس بدهم و از این زندان راحت شوم. باورتان نمیشود مثل قفس است. در ماه 24 ساعت میتوانم به دیدن خانوادهام بروم و روزهای دیگر حبس هستم. امروز هم به هزار بدبختی که مریض بودم، توانستم برای رفتن به دکتر مرخصی بگیرم.»
راننده:«دخترم، تو جوانی. باید امید داشته باشی. کار میکنی و دو میلیون را میدهی. این پول که چیزی نیست. من کسی را میشناسم که 30 میلیون بدهکار است اما روحیه اش بسیار بهتر از تو است. پسر و عروس من هر دو کار می کنند اما حقوق آخر ماهشان تنها برای خرج اجاره خانه کفایت می کند. چند روز پیش پسرم کمی پول از من خواست تا قسط وام عروسیشان را بدهد چون بانک به سراغ ضامنهایش رفته بود.»
دختر:«به خاطر دو میلیون چه چیزهایی که نمیشونم. کدام جوانی؟ یک سال است که رنگ پارک و سینما را ندیدهام. شدهام یک برده که مدام در خانه است و معلوم نیست کی خلاص میشود.»
راننده:«خوب چرا به سراغ این شغل رفتی؟ بهرحال از اول معلوم بود که در خانه حبس می شوی؟ چرا به سراغ شغل خودت نرفتی؟»
دختر:«شغل خودم درآمد کمی داشت. من پول کرایه تاکسی و غدا نداشتم.»
راننده:«چقدر مگر حقوق میگرفتی؟»
دختر:«ماهی 280 هزار تومان که باید 100 هزار تومان آن را برای کرایه تاکسی می دادم.»
راننده:«این مشکل هم حل میشود. برای همه مشکل هست. مگر همین مهستی نبود که دیشب مرد.»
دختر کنار دستی من:«مرد؟»
دختر کنار راننده:«نه پریشب مرد.. نه راست می گویید، دیشب مرد. اما او حدالقل تمام خوشیهای زندگیش را انجام داده بود و بعد مرد.»
من:«سر ویلا پیاده میشوم.»