X
تبلیغات
باغچه - مدرسه ها باز شده، همهه برپا شده!

برادر من از کوچکی از مدرسه رفتن متنفر بود. بادم است وقتی راهنمایی بود، آخرین روز تابستان مثل امسال، جمعه بود و قرار بود از شنبه مدرسه ها آغاز شود که از قضا عصر آخرین روز تعطیلی تصمیم گرفتیم به کوه برویم . در یکی از ایستگاه ها، از رادیو سرودی پخش می شد که نمی دانم هنوز هم پخش می شود یا نه اما آن روزها مرتب از رادیو و تولویزیون پخش می شد:«مدرسه ها باز شده، همهمه برپا شده».

 وقتی یه خانه برگشتیم برادم به اتاقش رفت و پس از مدتی که از او خبری نشد مادر و پدرم نگران شدند و فهمیدیم به دلیل سردرد دراز کشیده است. اما همه ماجرا این نبود. برادم با شنیدن آن آهنگ در فضای کوه که ظاهرا مجالی است برای تفریح و استراحت به یاد مدرسه افتاده بود و از آنجا که خاطرات خوبی برایش تداعی شده بود، سردرد گرفته بود.

گذشته ای پر از ترس، وحشت و هراس

6 سال از دوران مدرسه رفتن من می گذرد اما هنوز هم وقتی به یاد آن روزهای کذایی می افتم، به حال خودم و روزهایی که می توانست بهتر سپری شود، دلم می سوزد. شاید آن روز این حرکت برادم را توعی تنبلی و بهانه برای درس نحواندن در سال جدید برداشت کردم اما حالا با تمام وجود به او حق می دهم.

 وقتی به گذشته نگاه می کنم، هیچ خاطره جالب و خوشی به غیر از دوران دبیرستان ندارم و اگر هم کمی از محیط دبیرستان خوشم می آید به دلیل رشته ام است. چون من در سال دوم دبیرستان پس از یک ماه کشمکش و جدال با خودم تصمیم گرفتم از رشته ریاضی به انسانی تغییر رشته بدهم. فضای این رشته و حال و هوای بچه ها باعث شده بود که در اوقات فراغت و دقایق پایانی کلاس که معلم ها درس را به اتمام رسانده بودند، بچه ها شعر بخوانند و حتی یکی از آنها که صدای خوبی هم داشت، بعضی از ترانه ها را می خواند و ما هم با او زمزمه می کردیم. با این حال به جز این 3 سال در بقیه عمرم جز وحشت، هراس، نگرانی، دلشوره و استرس توصیف دیگری از مدرسه ندارم.

دیدن دوباره دوستان

وقتی امروز بعدازظهر این احساسم را به مادرم گفتم، او با تعجب پرسید:«چرا؟». مادر و پدرم هیچوقت نتوانستد بفهمند من و برادم و تقریبا بچه های فامیل و دوستانمان به چه دلیلی از مدرسه بدمان می آید. برای آنها، مدرسه، فرصتی مجدد برای دیدار دوستان و گویا بازی و تفریح بوده اما برای نسل من این حرف ها دیگر معنی ندارد. من، برادم، بچه های فامیل و دوستانم در فصل تابستان فرصت بیشتری برای تفریح و دیدار یکدیگر داشیم. برقراری ارتباط با تلفن، ایمیل و حتی چت، مشکلی در این زمینه باقی نمی گذارد. ضمن آنکه در اوقات فراغت و خارج از ساعات مدارس لازم نیست لباس هایی بپوشیم که شاید با هویت بسیاری از ما متفاوت است.

تربیت از نوع تفتیش کیف و بدن

البته این تنها دلیل من نیست. بزرگترین نفرت من از مدسه ناشی از رفتار مدیرها، ناظم ها و بیشتر از همه معلمان به اصطلاح اخلاق است که به جای اخلاق، هر بی اخلاقی را به دانش آموزان یاد می دهند. انسان هایی که انگار جز تنبیه و نصیحت کردن دغدغه دیگری در زندگی ندارند و حتی از مادران و پدران ما هم دلسوزتر هستند! یک مشت آدم های وحشی که به راحتی به خود اجازه می دادند در جزئی ترین و شخصی ترین محیط زندگی ما دخالت کنند.

هیچوقت زمان هایی را یادم نمی رود که تعدادی از این جانوران، میان کلاس درس، معلم را به دفتر راهنمایی می کردند و مانند مجرم به جان کیف ها و بدن های ما می افتادند تا شاید نوار، لوازم آرایش، نامه و عکسی از یک پسر و به قول خودشان وسائل غیرمجاز و ناشایسته یک دختر نجیب (ها، ها، ها) پیدا کنند و زمانی لبخند بر لب آنها نقش می بست که یکی از این آلات جرم را پیدا می کردند. آنروز روز عروسی آنها بود و عزای دخترهایی که در آن سن به چیزی جز لحظه ای شادی فکر نمی کردند. یادم است یک یار وقتی کیف یکی از بچه ها را می گشتند تعدادی عکس از تولد آن دختر در هفته گذشته کشف کردند. وقتی همکلاسی من به همراه  آنها به دفتر رفت، یکی از بچه ها گفت که الان آخرین مدل لباس ها را از عکس های ما به خاطر می سپرند و هفته بعد مثل آنها را می خرند اما ما را متهم به شرکت در جلسات عیش و نوش می کنند.

اینها قسمت هایی از خاطرات من و دوستانم است. مدرسه بالاخره تمام می شود. بالاخره درس ها خوانده می شود. اما افسوس که هنوز جامعه ما یه رغم شعار هر روزه اش هنوز نتوانسته درک کند، دوران کودکی و مدرسه دیگر برنمی گردد. مدرسه تنها محلی برای آموزشی آنهم از نوع n قرن پیش نیست.بسیاری از ما به عنوان مادران و پدران فردا هیچ خاطره خوشی از مدرسه نداریم که برای بچه هایمان تعریف کنیم و نباید انتظار داشت، با تداعی شهر مدرسه ها باز شده، با شور و اشتیاق مصرع دوم آن را تکرار کنیم.به عقیده من اگر هم قرار است، همهمه ای وجود داشته باشد ناشی از ناراحتی بچه ها از شروع درس و تحصیل است. حدالقل برای من و اطرافیان که اینطور است.

+ نوشته شده توسط سحرآزاد در شنبه یکم مهر 1385 و ساعت 0:31 |


Powered By
BLOGFA.COM